تبليغاتX
طلسم تنهایی
!...و آنگاه که من می میرم و تو تنها می مانی
 سلامِ خداحافظي

سلام اي غروب غريبانه دل

سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

سلام اي غم لحظه هاي جدايي

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

You were looking for THE END!

Here you are, this is THE END!

There's no light here, there's no darkness here, there's no sound here, there's no silence here!

There's no Fucking Nothing here, what the FUCK are you looking for???!!!

به پايان رسيدم،

‌ نقطه اي كه هرگز فكر نمي كردم پايان باشد، همان جايي بود كه خداحافظي ها و پايان ها، دست به دست هم به من سلام كردند.

همه چيز از سلامِ مرگ شروع شد،‌ احمقانه ترين شروع ممكن و به سلامِ خداحافظ ختم شد،

چه احمق بودم من كه از چنين شروعي،‌ انتظار پايان خوش داشتم.

اين همه سال به دنبال چه مي گشتم،

در كجا دنبال چه چيز مي گشتم،

حماقتم بر من سلطنت مي كرد و من خوشحال از حركت در مسير به ظاهر با پايان خوش.

... و اينجا منم كه آرزوي مرگ مي كنم تا با خداحافظي به پايان نرسم،

از خداحافظي ها تنفر دارم، چنان كه از شروع بعد از آنها كه احمقانه ترين است...

و من احمق باز هم شروع كردم...

كجايند آنها كه ادعا كردي هرگز تنهايشان نمي گذاري  و نگذاشتي و تنها گذاشتندت؟

كجايند آنهايي كه به آنها اميد ادامه دادن مي دادي و با ايشان تا انتها مي رفتي و در انتهاي خوششان تو را چون راه طي كرده فراموش مي كردند؟

نيست،

هيچكس نيست!

هيچ چيز نيست!

هيچ هيچ چيزي هم نيست...

اينجا پايان است

همان پاياني كه من و حماقتم انتظارش را مي كشيديم.


...توتنها نمي ماني اي مانده بي من         تو را مي سپارم به روياي فردا


خداحافظ



|+| نوشته شده توسط محمد امین کیارش پور در 88/03/30  |
 آشفتگي
و دوباره...

بار ديگر...

در آغاز، آغازي كه اين بار پايانش را نمي بينم،‌ شايد پاياني در كار نباشد.

به گذشته ام مي انديشم،‌ گذشته اي كه بدون شك اگر به آن بازگردم،‌ آينده ام را با آن نوعي ديگر رقم مي زدم.

نزديكي خداوند را حس مي كنم، آنچنان كه حرارت اشكهاي بر گونه ام جاري را...

خداوند را در گذشته ام مي يابم،‌ در رسيدن به اكنوني كه با هر حالي رسيدن به آن جاي شكر فراوان دارد

دلم پر از غم است،‌از غم دوران،‌خستگي را در وجودم حس مي كنم،‌گرماي خستگي دست به دست با گرماي تابستان،‌ تمام بدنم را مي آزارد، اما خنكاي وجود الهي گه گاه به آن مي وزد و گويا بار ديگر جاني تازه به من مي بخشد.

 پراكنده نويسي ام همه از تفكرات است،‌تفكراتي آشفته كه نمي دانند در كدام زمانند، گذشته،‌حال،‌ آينده،‌يا شايد زماني كه بشريت تا كنون آن را نشناخته!

نمي دانم چه مي خواهم بگويم،‌ چه مي خواهم بكنم،‌ به چه چيز مي خواهم برسم،‌ اما،‌ مي دانم،‌هر چه گويم و هر آنچه انجام دهم و هر كجا كه برسم،‌ خدا با من حرف مي زند،‌ دست مرا مي گيرد و با من تا پايان مي آيد.

خدايا،‌ به اميد آن روزي كه آنقدر به تو نزديك شده باشم كه در هر نفس و با هر نفسم، تو را دريابم،‌بيشتر از آنچه كه نزديكي به من

و السلام



|+| نوشته شده توسط محمد امین کیارش پور در 88/03/25  |
 زمستان...بهار...خزان

و به شروع 22امین سال نیز نزدیک می شوم،

 

شروعی که چند سالی است مرا به یاد شعری می اندازد...

 

"در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن/ شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن/ ورنه چون بنگری از دایره بیرون باشی"

 

و باز هم تقابل بهار و خزان و زمستان در شروع...

 

به امید شروعی دیگر

 

و شاید آن نیز باز هم با پایانی همراه باشد، که گویا قانون زندگی بر این بنا شده است

 

هر شروعی را پایانی همراه است، و هر پایانی را شروعی،

 

این قانون که  همیشه پا برجاست،

 

 پس امیدواریم روزی فرا رسد که شروعها همه برای خوبیها باشد و پایانها همه برای بدی ها

 

یا حق

|+| نوشته شده توسط محمد امین کیارش پور در 87/11/24  |
 و این بار امیدم به زمستان است...
یا هو

 

و زمستان نیز فرا رسید...

فصل به خواب رفتن درختان -شاید تنها نمادهای زندگی-  زیر پتوی برفی شان، پس از پشت سر گذاشتن بهار و تابستان و پاییزی پرکار...

فصل مهاجرت سفیدی ها بر زمین برای سفید کردن دنیا، دنیایی که گویی سیاهی آنقدر آنرا فرا گرفته که سفیدی ها با تمام قدرتشان، فقط ۳ماه می توانند بر آن ماندگار باشند...

فصل شروع زندگانی من و پایان زندگی عزیزترینم در دنیایی که به راستی اگر آنرا می شناختم، هرگز آرزوی ورود به آن را نداشتم...

فصل بی حس شدن دستان از سرما، دستانی که خون درون آنها سالهاست از قلبی می جوشد که هیچ حسی در آنها وجود ندارد...

تنها امیدم در سرمای این زمستان این است که شاید امسال، سفیدی این زمستان بر دل ما نشیند،اما نه سه ماه، آنقدر که با سفیدی سال بعد از قبل سفیدتر و سفیدتر شود، تا جایی که من نیز در سفیدیشان به خواب روم، همچنان که درختان...

آیا در پایان زمستان، حرفی برای گفتن خواهم داشت؟؟؟ نمی دانم...

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد امین کیارش پور در 87/10/12  |
 چرا رفتی؟؟

چند روز خیلی سخت رو پشت سر گذاشته بود. خیلی خسته بود. لکه های خون توی چشاش معلوم بود.

نشست روی صندلی. درست همون جایی که  . . .

آه سردی کشید. نگاهی به آشپزخونه انداخت. همه چیز مرتب و روبه راه بود. همه چیز به جز خود اون. به این فکر افتاد که یه کم دراز بکشه. وقتی دراز کشید چشمش به قاب عکس روبروش افتاد. بغض کرد. دیگه وقتی گریه می کرد چشماش میسوخت. سرشو روی بالش مبل فشار می داد تا شاید گریه ش بند بیاد. چشماش بهم فشار می داد و به زور می خواست جلوی خودشو بگیره.

دوباره نشست. اشکاش پاک کرد. موهاش که بهم ریخته بود مرتب کرد. باز نگاهی به اطراف کرد.

با بی حوصلگی رفت کنار پنجره تا ببینه ماشین تو حیاط هست یا نه. ماشین نبود.

هوا داشت تاریک می شد. ابر کدری فضای آسمونو کدر کرده بود.

بایست می بارید ولی نمی دونم چرا!!!

زیر لب به این زمستون لعنت می فرستاد.

دستاشو دور بازوهاش گره کرد. هوای سردی بود.

رفت که بخاری رو روشن کنه. بعد از کلی دور و بر بخاری رو گشتن بالاخره کبریت رو پیدا کرد.

بخاری رو روشن کرد. نشست جلوش. اصلا حال و حوصله نداشت.

به شعله های زل زده بود. بخاری رو تا ته زیاد کرده بود.

زانوهاشو تو بغل گرفت. کم کم داشت گرم می شد. چشم از بخاری بر نمی داشت.

با صدای الله اکبر اذان به خودش اومد. نگاهی به پنجره انداخت. صدایی می شنید! گوشاش تیز کرد:

مرجان، مامان جان، اون جانماز منو برام میاری دخترم.

سریع از جاش بلند شد و رفت از تو اتاق جانماز برداشت و بدو بدو از پله ها رفت بالا و در اتاق باز کرد.

جانماز از دستش افتاد. زیر لب گفت:مامان!!

سرش روی تخت خالی گذاشت. ملحفه رو بویید.

صدای قطره های بارون روی پنجره می یومد.

ملحفه از بارون چشاش تر شد.

|+| نوشته شده توسط محمد صالح صولتی در 87/10/03  |
 من در انتظارم...
من هنوز زنده ام، درد می کشم، کسی حرفهایم را نمی شنود، نمی خواهد که بشنود، گویا حرفهایم آنقدر تکراری هستند که خودم هم طاقت بیان دوباره آنها را ندارم.

بغض گلویم را می فشارد، می خواهم گریه کنم، اما نمی توانم، شاید توانایی گریه کردن هم دیگر در من وجود ندارد. حتی دیدن رویای گریه کردن نیز برایم آرزو شده است...

خسته ام، خسته از دیدن پلیدیها، بوییدن نامردی ها،شنیدن عبث ها، چشیدن سختی ها و حس کردن دردها.

دستانی می خواهم که دستانم را بگیرند تا گرمایش  وجودم را فرا گیرد، گرمایی که سالهاست به دنبالش میگردم، اما تلاشم برای یافتنش بیهوده بوده... می خواهم به تلاشم ادامه دهم، اما آنقدر خسته ام که طاقتش را ندارم.

...

همه چیز سر جای خودش است...

زندگی هم چنان ادامه دارد...

...پایان کی می رسد؟ انتظارش را می کشم!

|+| نوشته شده توسط محمد امین کیارش پور در 87/09/12  |
 پاییز
و من آغاز میکنم، دوباره آغاز میکنم. آغاز میکنم از پاییز، پاییزی که همه آن را شروع نیستی و پایان هستی می دانند. اما من هستی ام را بار دیگر از آن آغاز میکنم.

آغاز میکنم با نام خدایی که پاییز را آفرید، پاییزی که رنگ ها در آن غوغا میکنند و همینطور فرصتها! آری، هر رنگ در پاییز نشانگر فرصتی است، چه کسی گفته همه شروع ها باید از بهار باشد که یکپارچه سبز است؟

می نویسم با دستانم که سرمای پاییزی آنها را خشک و بی حس میکند، اما من به پاییز شکایتی ندارم! شکایتم از بهار مغرور است که تنها رنگش که سبز است را در آسمانها نگاه میدارد، نه از پاییز که انبوه رنگهایش را برای همه به زمین می فرستد، پس فرصتهایش را نیز.

آری...

 پاییز فصل فرصتهای من است...

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد امین کیارش پور در 87/08/21  |
 چرا؟؟؟
چرا ارزش ها فراموش شدن؟؟ نمی دونم من اینجوری احساس میکنم یا این واقعا اتفاقیه که افتاده؟؟

چرا آدما حرف آدمای اطرافشون، مخصوصا دوستاشون رو باور نمی کنن؟؟

چرا آدما قدر دوستی هاشون رو نمی دونن؟؟

چرا همه زندگی مون شده حرف زدن از خاطرات خوب گذشته و غصه خوردن برای اونها؟؟

چرا اعصاب همه داغونه؟؟ چرا نمیشه این روزا با کسی حرف زد یا درد دل کرد؟؟

چرا فراموش شدن و فراموش کردن شده جزء اصلی زندگی همه آدما؟؟

چرا کل کل کردن و رو کم کردن شده هدف زندگی همه آدما؟؟

چرا غرور شده ویژگی و شاخص بارز همه آدما؟؟ چرا اعتراف به اشتباه این قدر سخت شده برای آدما؟؟

چرا دروغ گفتن آدما اینقدر راحت شده؟؟

چرا هر آدمی رو که می بینی دلش اینقدر پره؟؟

چرا فهموندن حرفت به آدما اینقدر سخت شده؟؟

چرا آدما نمی فهمن دوست داشتن یعنی چی؟؟ چرا حرف دلت اینقدر برای بقیه غیر قابل فهمه؟؟

چرا نمیشه به هیشکی اعتماد کرد؟؟ چرا همه جواب اعتمادت رو به بدترین نحو ممکن می دن؟؟

...

چرا اینقدر "چرا"ها توی زندگی آدم زیاد شده؟؟

|+| نوشته شده توسط محمد امین کیارش پور در 87/08/06  |
 شرمنده ام از آنچه هستم
می نویسم برای آنکه همیشه در تنهایی هایم، فراموشش کردم، ولی او همیشه تنها بود و لحظه ای مرا فراموش نکرد.

چند روزی است که احساس تنهایی مرا در خود غرق ساخته، به داشته هایم فکر می کنم، به نداشته هایم، هر دو آزارم می دهند.

در تنهایی حرفهایی می زنم و فکرهایی به ذهنم خطور می کند، که بعدها از مرورشان شرمنده می شوم.

می دانم همیشه صدایم را می شنوی، نه، شنیدن واژه صحیحی نیست، به حرف هایم گوش می دهی، اما هیچ وقت حرفهایت را گوش نمی دهم، نه، گوش ندادن درست نیست، نمی شنوم،چون کر شدم.

بسیاری از بندگانت را از مردابی که در آن غرق شده بودند نجات دادی و جان دوباره بخشیدی، اما آیا من نیز لیاقت بیرون کشیده  شدن از این مردابی که خود برای خود ساخته ام را دارم؟

...

ای کاش پیش از این، بیش از این فکر کرده بودم!

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد امین کیارش پور در 87/07/27  |
 بخند عزیزم
سلام

امروز وقتی داشتم از دم بهشت زهرا رد می شدم یه لحظه زدم بغل.

پیاده شدم و یه نگاهی انداختم.

یه سیگار روشن کردم و به این موضوع فکر کردم:

ما خنده های خیلیا رو دیدیم٬ ولی تا حالا گریه ی چند نفرو دیدیم؟؟

ما ساخته شدن خیلیا رو دیدیم ولی شکستن و از هم پاشیدن چند نفرو دیدیم؟؟؟

ما باهم بودن خیلیا رو دیدیم ولی تا حالا جدا شدن کیو دیدیم؟؟؟؟

می دونین قصه همینه

پس بخند عزیزم

سیگارمو زیر پام له کردم و رفتم!!!

|+| نوشته شده توسط محمد صالح صولتی در 87/07/21  |
 
 
بالا